تبليغاتX
نت های تنهایی


نت های تنهایی

تو هم يک شب به ويرانه اشک من بيا ...

ماه رمضان شدمی ومیخانه برافتاد

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

افطار به می کرد برم پیر خرابات

گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتاد

عباداتتان قبول درگاه حق !

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 5:44 توسط سجاد| |

خسته ام!

خسته از روزگار جوانی

تنم خسته از حادثه

دلم شکست از غصه

 از خنده هایی که بر لبانم جاری نشد

از دلی که بی خاطره شد

و شب هایی که صبح شدنش نا معلوم بود

راستی! این خسته یعنی چه؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:31 توسط سجاد| |

گریان و نالان
افتان و خیزان
گامهایش به دم محتضری می مانست
گاه می ایستاد
فریاد می زد
می خندید
و دوباره گریه را آغاز می کرد
دلش از عشق پر بود
ولی!
...
کوچه با او آشنا بود
و خیابان
به صدای قدمش عادت داشت
تیر چراغ نوای گریه اش را می شناخت
و طنین فریادش را
و تلخی خنده اش را
همه کس قصه او می دانست
قصه عاشقی که معشوق نداشت!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:18 توسط سجاد| |

خدایا ...
چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی ...
در خود می پیچم و بغض می کنم .
چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...
خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم ...
خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده ...
ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...
به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...
پرواز و روشنایی را ...
تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ...
ای خدای بزرگ ...
ای خدای متعال ...
و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند ...
آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد ...
من درمانده تشنۀ محبّت توام ...
صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ...
تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ...
خدایا ...
ای خدای بزرگ و مهربان ...
نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ...
و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ...
می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ...
از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند ...
خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...
دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...
و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ... یا ارحم راحمین ...

http://www.sharemation.com/angels/god.JPG?uniq=-anrcjm

دوستان اتفاقات زیادی برای من این مدت افتاد به این نتیجه رسیدم هیچ کس جز خدا لیاقت عشق را ندارد

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:34 توسط سجاد| |


Design By : Night Skin